عَجَباً لِابْنِ النَّابِغَةِ یَزْعُمُ لِأَهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِیَّ دُعَابَةً وَ أَنِّی امْرُؤٌ تِلْعَابَةٌ أُعَافِسُ وَ أُمَارِسُ لَقَدْ قَالَ بَاطِلًا وَ نَطَقَ آثِماً .

شگفتا از پسر زانیه! )نابغه نام مادر عمرو است و جهت نامیدن او به این لفظ آنست که به زنا دادن شهرت داشت و همه او را می شناختند و عادت عرب آن است که فرزندان را هر گاه به مادری که به خوبی یا به زشتی شهرت داشته باشد نسبت می دهند و نابغه کنیز اسیر شده ای بود که عبدالله ابن جدعان تیمی در مکه او را خرید و چون زانیه بود نتوانست او را نگاه دارد آزادش کرد، پس ابولهب ابن عبدالمطلب و امیه ابن خلف و هشام ابن مغیره و ابوسفیان ابن حرب و عاص ابن وائل در یک طهر با او جمع شده در نتیجه عمرو متولد گردید و میان این پنج نفر اختلاف شد هر یک ادعا می نمود که عمرو فرزند من است، ولی چون عاص ابن وائل بیش از دیگران به نابغه انفاق می کرد گفت این فرزند از آن عاص است با اینکه به ابوسفیان شبیه تر بود، خلاصه چنین بی پدری( می گوید به مردم شام دروغ، که من مردی شوخ هستم و بسیار بازیگوش و بشوخی و بازی ممارست دارم، نادرست سخن گفته و به این گفتار گناهکار است.)

أَمَا وَ شَرُّ الْقَوْلِ الْکذِبُ إِنَّهُ لَیَقُولُ فَیَکذِبُ وَ یَعِدُ فَیُخْلِفُ وَ یُسْأَلُ فَیَبْخَلُ وَ یَسْأَلُ فَیُلْحِفُ وَ یَخُونُ الْعَهْدَ وَ یَقْطَعُ الْإِلَّ .

آگاه باشید که بدترین گفتار دروغ است و عمرو سخنی که به زبان می راند دروغ می گوید و )با هر که( وعده کند خلاف آن رفتار می نماید، و در پرسش خود پرگوئی می کند، و از او که بپرسند )در پاسخ( بخل می ورزد و در عهد و پیمان نابکاری میکند، و از خویشان دوری می نماید.)

فَإِذَا کانَ عِنْدَ الْحَرْبِ فَأَیُّ زَاجِرٍ وَ آمِرٍ هُوَ مَا لَمْ تَأْخُذِ السُّیُوفُ مَآخِذَهَا فَإِذَا کانَ ذَلِک کانَ أَکبَرُ [أَکبَرَ] مَکیدَتِهِ أَنْ یَمْنَحَ الْقَرْمَ سَبَّتَهُ .

و چون در میدان جنگ حاضر گردد (براى تهییج فساد و افروختن آتش جنگ) چه بسیار امر و نهى و زبان بازى می کند مادامى که شمشیرها بکار نیفتاده‏اند، پس آنگاه که شمشیرها از غلاف بیرون آمده جنگ شروع گردید بزرگترین حیله و کید او آنست که عورت خود را بمردم نشان دهد (در جنگ‏ صفّین چون عمرو در کارزار با امیر المؤمنین مصادف شد و حضرت بر او تاخت تا او را بقتل رساند، عمرو خود را از اسب به زیر انداخته به پشت، روى زمین خوابید و در برابر آن بزرگوار پاهایش را بلند کرده عورتش را نمایان ساخت، حضرت چشم پوشیده باز گردید، و بسر ابن ابى ارطاة که یکى از سر لشگرهاى معاویه بود در همان وقعه صفّین شیوه عمرو را بکار برده از چنگال مرگ رهید، بعد از آن جمله یمنح القوم سبّته ضرب المثل شد براى کسی که در حوادث و پیش آمدها بذلّت و خوارى تن دهد).

أَمَا وَ اللَّهِ إِنِّی لَیَمْنَعُنِی مِنَ اللَّعِبِ ذِکرُ الْمَوْتِ وَ إِنَّهُ لَیَمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْیَانُ الْآخِرَةِ .

بدانید بخدا سوگند یاد مرگ مرا از شوخى و بازى باز مى‏دارد، و فراموشى از آخرت عمرو را از گفتار حقّ مانع مى ‏گردد.

إِنَّهُ لَمْ یُبَایِعْ مُعَاوِیَةَ حَتَّى شَرَطَ أَنْ یُؤْتِیَهُ أَتِیَّةً وَ یَرْضَخَ لَهُ عَلَى تَرْک الدِّینِ رَضِیخَةً.

او با معاویه بیعت ننمود مگر بشرط آنکه عطیّه و بخششى باو بدهد، و براى دست از دین برداشتن (مخالفت با امام زمان خود نمودن) رشوه کمى (حکومت چند روزه مصر را) باو ببخشد.