ابْتَدَعَهُمْ خَلْقاً عَجِیباً مِنْ حَیَوَانٍ وَ مَوَاتٍ وَ سَاکنٍ وَ ذِی حَرَکاتٍ وَ أَقَامَ مِنْ شَوَاهِدِ الْبَیِّنَاتِ عَلَى لَطِیفِ صَنْعَتِهِ وَ عَظِیمِ قُدْرَتِهِ مَا انْقَادَتْ لَهُ الْعُقُولُ مُعْتَرِفَةً بِهِ وَ مَسَلِّمَةً لَهُ وَ نَعَقَتْ فِی أَسْمَاعِنَا دَلَائِلُهُ عَلَى وَحْدَانِیَّتِهِ .

خداوند موجودات عجیب و شگفت را آفرید بعضى جاندار (مانند انسان و حیوانات) و بعضى بى ‏جان (مانند جمادات) و بعضى ساکن و آرام (مانند کوهها) و بعضى داراى حرکات (مانند ستارگان) و از دلیل هاى آشکار که گواهى مى‏ دهند بر زیبایى آفرینش او و بر بزرگى توانائیش، برپا داشت چیزى را که عقلها در برابر آن فرمان برده باور داشتند،در حالی که به هستى او معترف بوده و تسلیم امر و فرمان او هستند، و به یگانگى او دلیلهاى آنچه که خردها باور داشته‏اند در گوشهاى ما فریاد مى ‏زند.

وَ مَا ذَرَأَ مِنْ مُخْتَلِفِ صُوَرِ الْأَطْیَارِ الَّتِی أَسْکنَهَا أَخَادِیدَ الْأَرْضِ وَ خُرُوقَ فِجَاجِهَا وَ رَوَاسِیَ أَعْلَامِهَا مِنْ ذَاتِ أَجْنِحَةٍ مُخْتَلِفَةٍ وَ هَیْئَاتٍ مُتَبَایِنَةٍ مُصَرَّفَةٍ فِی زِمَامِ التَّسْخِیرِ وَ مُرَفْرِفَةٍ بِأَجْنِحَتِهَا فِی مَخَارِقِ الْجَوِّ الْمُنْفَسِحِ وَ الْفَضَاءِ الْمُنْفَرِجِ.

و برپا داشت چیزى را که آفرید از صورتهاى گوناگون مرغانى که آنها را در شکافهاى زمین و درّه ‏هاى گشاده (که میان دو کوه واقع است) و بر سر کوهها جاى داد، و آنها داراى بالهاى جور جور و شکلهاى گوناگون هستند، در حالی که مهار فرمانبردارى بر گردن آنها افکنده شده، و در شکافهاى هواى گشاده و فضاى وسیع پر و بال مى ‏زنند (در قرآن کریم س 16 ى 79 مى ‏فرماید: أَ لَمْ یَرَوْا إِلَى الطَّیْرِ مُسَخَّراتٍ فِی جَوِّ السَّماءِ، ما یُمْسِکُهُنَّ إِلَّا اللَّهُ، إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ یعنى آیا پرندگان رام شده را در هواى آسمان ندیدند آنها را در هوا نگاه نمى ‏دارد جز خدا، بتحقیق در این پروازشان «براى اثبات قدرت و توانائى حقّ تعالى» نشانه ایى است براى گروهى که ( بخدا و رسول) ایمان مى ‏آورند).

کوَّنَهَا بَعْدَ إِذْ لَمْ تَکنْ فِی عَجَائِبِ صُوَرٍ ظَاهِرَةٍ وَ رَکبَهَا فِی حِقَاقِ مَفَاصِلَ مُحْتَجِبَةٍ وَ مَنَعَ بَعْضَهَا بِعَبَالَةِ خَلْقِهِ أَنْ یَسْمُوَ فِی الْهَوَاءِ خُفُوفاً وَ جَعَلَهُ یَدِفُّ دَفِیفاً .

پدید آورد آنها را با این صورتهاى آشکار شگفت ‏آور در صورتی که پیشتر نبودند (آنها را بى‏ سابقه بیافرید) و آنها را با استخوانهاى محکم و مفصلها که (در گوشت و پوست) پنهان شده ‏اند ترکیب فرموده بهم پیوست، و بعضى از آنها را بجهت سنگینى جثّه (مانند شتر مرغ و لکلک) براى تندروى و آسانى در پریدن منع نمود از اینکه در هواى بلند پرواز کند و آنرا طورى آفرید که نزدیک زمین مى‏ پرد.

وَ نَسَقَهَا عَلَى اخْتِلَافِهَا فِی الْأَصَابِیغِ بِلَطِیفِ قُدْرَتِهِ وَ دَقِیقِ صَنْعَتِهِ فَمِنْهَا مَغْمُوسٌ فِی قَالَبِ لَوْنٍ لَا یَشُوبُهُ غَیْرُ لَوْنِ مَا غُمِسَ فِیهِ وَ مِنْهَا مَغْمُوسٌ فِی لَوْنِ صِبْغٍ قَدْ طُوِّقَ بِخِلَافِ مَا صُبِغَ بِهِ.

و مرغان گوناگون را بسبب توانائى و آفرینش خود که از روى حکمت و مصلحت است در رنگهایى ترتیب داد (هر یک را با رنگ خاصّى آفرید) پس بعضى از آنها در قالب رنگى فرو برده شده که رنگ دیگرى با آن مخلوط نمى ‏شود (داراى یک رنگند سفید یا سیاه یا سرخ یا رنگ دیگر که گویا رنگ مانند قالب آنرا فرا گرفته است) و بعضى از آنها در رنگى فرو برده و طوقى بایشان قرار داده شده که رنگ آن بخلاف رنگ سائر اندامشان است (بعضى از آنها داراى دو رنگ یا زیادترند مانند بلبل. خلاصه خداوند از روى حکمت و مصلحت آنها را بهر شکل و رنگ آفریده است که همه دلیل بر بزرگى و قدرت و توانائى او است).

وَ مِنْ أَعْجَبِهَا خَلْقاً الطَّاوُسُ الَّذِی أَقَامَهُ فِی أَحْکمِ تَعْدِیلٍ وَ نَضَّدَ أَلْوَانَهُ فِی أَحْسَنِ تَنْضِیدٍ بِجَنَاحٍ أَشْرَجَ قَصَبَهُ وَ ذَنَبٍ أَطَالَ مَسْحَبَهُ .

و از شگفت ترین مرغها در آفرینش طاووس است که خداوند آنرا در استوارترین میزان آفریده، و رنگ هایش را در نیکوترین ترتیب منظّم گردانیده، با بالى که بیخ آنرا (به پیه و استخوان و رگ) بهم پیوسته است، و با دمى که کشش آنرا دراز قرار داده است.

إِذَا دَرَجَ إِلَى الْأُنْثَى نَشَرَهُ مِنْ طَیِّهِ وَ سَمَا بِهِ مُطِلًّا عَلَى رَأْسِهِ کأَنَّهُ قِلْعُ دَارِیٍّ عَنَجَهُ نُوتِیُّهُ یَخْتَالُ بِأَلْوَانِهِ وَ یَمِیسُ بِزَیَفَانِهِ یُفْضِی کإِفْضَاءِ الدِّیَکةِ وَ یَؤُرُّ بِمَلَاقِحِهِ أَرَّ الْفُحُولِ الْمُغْتَلِمَةِ لِلضِّرَابِ .

هرگاه (اراده جماع کند، و) بسوى طاووس ماده برود دمش را از پیچیدگى باز میکند و آنرا بلند مى ‏نماید بر سرش سایه مى ‏افکند، گویا آن دم (هنگام بهم آمدن و پهن شدن) مانند بادبان (کشتى) دارىّ است که کشتیبان آنرا از جانبى به جانبى مى ‏گرداند (بادبان کشتى دارىّ منسوب بدارین است و آن جزیره ‏اى بوده از سواحل قطیف از شهرهاى بحرین که در گذشته بندر و لنگرگاه کشتی ها بوده)به رنگهایش تکبّر نموده بخود مى ‏نازد، و بحرکات و نازشهاى دمش مى‏ خرامد، جماع میکند مانند جماع خروسها، و براى آبستن نمودن با ماده خود نزدیکى میکند مانند نزدیکى نرهاى پرشهوت (در اینجا امام علیه السّلام در ابطال گفتار کسیکه گمان میکند نزدیکى طاووس اینگونه نیست مى‏ فرماید.)

أُحِیلُک مِنْ ذَلِک عَلَى مُعَایَنَةٍ لَا کمَنْ یُحِیلُ عَلَى ضَعِیفٍ إِسْنَادُهُ وَ لَوْ کانَ کزَعْمِ مَنْ یَزْعُمُ أَنَّهُ یُلْقِحُ بِدَمْعَةٍ تَسْفَحُهَا مَدَامِعُهُ فَتَقِفُ فِی ضَفَّتَیْ جُفُونِهِ وَ أَنَّ أُنْثَاهُ تَطْعَمُ ذَلِک ثُمَّ تَبِیضُ لَا مِنْ لِقَاحِ فَحْلٍ سِوَى الدَّمْعِ الْمُنْبَجِسِ لَمَا کانَ ذَلِک بِأَعْجَبَ مِنْ مُطَاعَمَةِ الْغُرَابِ.

در آنچه راجع بجماع طاووس بیان کردم ترا به مشاهده و دیدن حواله مى ‏دهم نه مانند کسیکه (گفتارش را) حواله مى‏ دهد برسند ضعیف و نادرست که اعتماد بر آن ندارد (زیرا او مى ‏گوید: مى ‏گویند، و من مى‏ گویم برو ببین) و اگر آن طور باشد که گمان می کنند باینکه طاووس نر ماده ‏اش را آبستن می کند بوسیله اشکى که از چشم هایش ریخته در اطراف پلک هایش جمع شده و ماده آن آنرا به منقار برمی دارد و مى‏ چشد آنگاه تخم مى ‏نهد، و جماع طاووس نر از غیر اشک بیرون آمده از چشم نیست، هر آینه این گمان (نادرست) از مطاعمه کلاغ (منقار در منقار نهادن یکدیگر) شگفتر نمى ‏باشد (چون جماع کلاغ دیده نشده «بر سبیل مثال مى ‏گویند: هذا أخفى من سفاد الغراب یعنى این امر از جماع زاغ پنهان‏تر است» گمان دارند که جماع آن آبى است که در سنگدان غراب نر مى‏ باشد و ماده آنرا به منقار برداشته بوسیله آن تخم مى ‏نهد و جوجه مى‏ آورد، منظور امام علیه السّلام اینست که مردم چون جماع کردن کلاغ را ندیده ‏اند این نوع سخنان را مى‏ گویند، و اگر در باره طاووس هم آنچه از ایشان نقل شده بگویند جاى شگفتى نیست، زیرا از روى نادانى و اعتماد بر گفتار نادرست آنچه بدون برهان شنیده ‏اند مى ‏باشد. باز در وصف طاووس مى ‏فرماید.)

تَخَالُ قَصَبَهُ مَدَارِیَ مِنْ فِضَّةٍ وَ مَا أُنْبِتَ عَلَیْهَا مِنْ عَجِیبِ دَارَاتِهِ وَ شُمُوسِهِ خَالِصَ الْعِقْیَانِ وَ فِلَذَ الزَّبَرْجَدِ .

تصوّر میکنى استخوان پرهاى آن (از بسیارى سفیدى و شفّافى) میلهایى است از نقره، و تصوّر می کنى آنچه بر آن بالها روییده شده از قبیل دائره‏ هاى شگفت‏ آور و گردن بندها (به زردى و جلاء داشتن مانند) طلاى خالص است، و (به سبزى چون) تکه‏ هاى زبرجد مى ‏باشد.

فَإِنْ شَبَّهْتَهُ بِمَا أَنْبَتَتِ الْأَرْضُ قُلْتَ جَنًى جُنِیَ مِنْ زَهْرَةِ کلِّ رَبِیعٍ وَ إِنْ ضَاهَیْتَهُ بِالْمَلَابِسِ فَهُوَ کمَوْشِیِّ الْحُلَلِ أَوْ کمُونِقِ عَصْبِ الْیَمَنِ وَ إِنْ شَاکلْتَهُ بِالْحُلِیِّ فَهُوَ کفُصُوصٍ ذَاتِ أَلْوَانٍ قَدْ نُطِّقَتْ بِاللُّجَیْنِ الْمُکلَّلِ .

پس اگر بالش را تشبیه کنى به گلها و شکوفه‏ هایى که زمین مى‏ رویاند خواهى گفت: دسته گلى است که از شکوفه هر بهارى چیده شده است، و اگر آنرا به پوشیدنیها مانند سازى (خواهى گفت:) مانند حلّه‏ هایى است که نقش و نگار در آن بکار برده ‏اند، یا مانند جامه‏ هاى خوش رنگ و زیباى بافت یمن، و اگر آنرا به زیورها تشبیه گردانى (خواهى گفت:) مانند نگین‏هاى رنگ به رنگ است که در میان نقره مزیّن بجواهر نصب شده است.

َلَا وَ إِنَّکُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِکَ وَ لَکِنْ أَعِینُونِی بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ .فَوَاللَّهِ مَا کَنَزْتُ مِنْ دُنْیَاکُمْ تِبْراً وَ لَا ادَّخَرْتُ مِنْ غَنَائِمِهَا وَفْراً وَ لَا أَعْدَدْتُ لِبَالِی ثَوْبِی طِمْراً وَ لَا حُزْتُ مِنْ أَرْضِهَا شِبْراً وَ لَا أَخَذْتُ مِنْهُ إِلَّا کَقُوتِ أَتَانٍ دَبِرَةٍ وَ لَهِیَ فِی عَیْنِی أَوْهَى وَ أَوْهَنُ مِنْ عَفْصَةٍ مَقِرَةٍ .بَلَى کَانَتْ فِی أَیْدِینَا فَدَکٌ مِنْ کُلِّ مَا أَظَلَّتْهُ السَّمَاءُ فَشَحَّتْ عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ آخَرِینَ وَ نِعْمَ الْحَکَمُ اللَّهُ .وَ مَا أَصْنَعُ بِفَدَکٍ وَ غَیْرِ فَدَکٍ وَ النَّفْسُ مَظَانُّهَا فِی غَدٍ جَدَثٌ تَنْقَطِعُ فِی ظُلْمَتِهِ آثَارُهَا وَ تَغِیبُ أَخْبَارُهَا وَ حُفْرَةٌ لَوْ زِیدَ فِی فُسْحَتِهَا وَ أَوْسَعَتْ یَدَا حَافِرِهَا لَأَضْغَطَهَا الْحَجَرُ وَ الْمَدَرُ وَ سَدَّ فُرَجَهَا التُّرَابُ الْمُتَرَاکِمُ وَ إِنَّمَا هِیَ نَفْسِی أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى لِتَأْتِیَ آمِنَةً یَوْمَ الْخَوْفِ الْأَکْبَرِ وَ تَثْبُتَ عَلَى جَوَانِبِ الْمَزْلَقِ.وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیْتُ الطَّرِیقَ إِلَى مُصَفَّى هَذَا الْعَسَلِ وَ لُبَابِ هَذَا الْقَمْحِ وَ نَسَائِجِ هَذَا الْقَزِّ .وَ لَکِنْ هَیْهَاتَ أَنْ یَغْلِبَنِی هَوَایَ وَ یَقُودَنِی جَشَعِی إِلَى تَخَیُّرِ الْأَطْعِمَةِ وَ لَعَلَّ بِالْحِجَازِ أَوْ الْیَمَامَةِ مَنْ لَا طَمَعَ لَهُ فِی الْقُرْصِ وَ لَا عَهْدَ لَهُ بِالشِّبَعِ أَوْ أَبِیتَ مِبْطَاناً وَ حَوْلِی بُطُونٌ غَرْثَى وَ أَکْبَادٌ حَرَّى أَوْ أَکُونَ کَمَا قَالَ الْقَائِلُ :وَ حَسْبُکَ دَاءً أَنْ تَبِیتَ بِبِطْنَةٍ وَ حَوْلَکَ أَکْبَادٌ تَحِنُّ إِلَى الْقِدِّ

. بدانید که شما چنین نتوانید کرد. لیکن مرا یارى کنید به پارسایى و در پارسایى کوشیدن و پاکدامنى و درستى ورزیدن. که به خدا از دنیاى شما زرى نیندوختم، و از غنیمتهاى آن ذخیرت ننمودم، و بر جامه کهنه ام کهنه اى نیفزودم. آرى از آنچه آسمان برآن سایه افکنده فدک در دست ما بود. مردمى بر آن بخل ورزیدند و مردمى سخاوتمندانه از آن دیده پوشیدند. *و بهترین داور پروردگار است، و مرا با فدک و جز فدک چه کار است؟ حالى که فردا جایگاه آدمى گورست که نشانه هایش در تاریکى آن از میان مى رود، و خبرهایش نهان مى گردد، در گودالى که اگر گشادگى آن بیفزاید، و دستهاى گورکن فراخش نماید، سنگ و کلوخ آن را بیفشارد، و خاک انباشته رخنه هایش را به هم آرد، و من نفس خود را با پرهیزگارى مى پرورانم تا در روزى که پر بیم ترین روزهاست درامان آمدن تواند، و بر کرانه هاى لغزشگاه پایدارماند. و اگر خواستمى دانستمى چگونه عسل پالوده و مغز گندم، و بافته ابریشم را به کار برم. لیکن هرگز هواى من بر من چیره نخواهد گردید، و حرص مرابه گزیدن خوراکها نخواهد کشید. چه بود که در حجاز یا یمامه کسى حسرت گرده نانى برد، یا هرگز شکمى سیر نخورد، و من سیر بخوابم و پیرامونم شکمهایى باشد از گرسنگى به پشت دوخته، و جگرهایى سوخته. یا چنان باشم که گوینده سروده:

یَمْشِی مَشْیَ الْمَرِحِ الْمُخْتَالِ وَ یَتَصَفَّحُ ذَنَبَهُ وَ جَنَاحَیْهِ فَیُقَهْقِهُ ضَاحِکاً لِجَمَالِ سِرْبَالِهِ وَ أَصَابِیغِ وِشَاحِهِ فَإِذَا رَمَى بِبَصَرِهِ إِلَى قَوَائِمِهِ زَقَا مُعْوِلًا بِصَوْتٍ یَکادُ یُبِینُ عَنِ اسْتِغَاثَتِهِ وَ یَشْهَدُ بِصَادِقِ تَوَجُّعِهِ لِأَنَّ قَوَائِمَهُ حُمْشٌ کقَوَائِمِ الدِّیَکةِ الْخِلَاسِیَّةِ وَ قَدْ نَجَمَتْ مِنْ ظُنْبُوبِ سَاقِهِ صِیصِیَةٌ خَفِیَّةٌ .

راه مى ‏رود مانند خرامیدن دلشاد پر ناز، و با تأمّل و دقّت بدم و بالش مى ‏نگرد، و از زیبایى پیراهن و رنگهاى (گوناگون) جامه ‏اش قهقه مى ‏خندد، وهنگامی که به پاهایش چشم اندازد بانگ زده به آواز بلند گریه کرده نزدیک به آن که آشکارا فریاد رسى بطلبد، و براستى اندوه خویش (از زشتى پاهایش) گواهى دهد، زیرا پاهایش باریک (و زشت) است مانند پاهاى خروس خلاسى (که نه سفید است نه سیاه، بلکه خاکى رنگ مى ‏باشد) و از سمت استخوان ساق آن خارى پنهان بر آمده است (مانند خار پاى خروس که چندان آشکار نیست).

وَ لَهُ فِی مَوْضِعِ الْعُرْفِ قُنْزُعَةٌ خَضْرَاءُ مُوَشَّاةٌ وَ مَخْرَجُ عَنُقِهِ کالْإِبْرِیقِ وَ مَغْرِزُهَا إِلَى حَیْثُ بَطْنُهُ کصِبْغِ الْوَسِمَةِ الْیَمَانِیَّةِ أَوْ کحَرِیرَةٍ مُلْبَسَةٍ مِرْآةً ذَاتَ صِقَالٍ .

و در پشت گردن جاى یالش کاکل سبزى است نقّاشى شده، و جاى برآمدگى گردنش مانند گردن ابریق (کشیده و بلند) است، و جاى فرو رفتن آن تا زیر شکمش مانند رنگ و سمه یمنّى است (که بسیار سبز مى ‏باشد، و وسمه برگ گیاهى است که بآن خضاب می کنند) یا مانند حریر و دیبایى است پوشیده شده چون به آینه صیقلى گشته.

أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَا أُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَکُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِی جُشُوبَةِ الْعَیْشِ فَمَا خُلِقْتُ لِیَشْغَلَنِی أَکْلُ الطَّیِّبَاتِ کَالْبَهِیمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّهَا عَلَفُهَا أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا تَکْتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا یُرَادُ بِهَا أَوْ أُتْرَکَ سُدًى أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَةِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِیقَ الْمَتَاهَةِ .وَ کَأَنِّی بِقَائِلِکُمْ یَقُولُ إِذَا کَانَ هَذَا قُوتُ ابْنِ أَبِی طَالِبٍ فَقَدْ قَعَدَ بِهِ الضَّعْفُ عَنْ قِتَالِ الْأَقْرَانِ وَ مُنَازَلَةِ الشُّجْعَانِ .أَلَا وَ إِنَّ الشَّجَرَةَ الْبَرِّیَّةَ أَصْلَبُ عُوداً وَ الرَّوَاتِعَ الْخَضِرَةَ أَرَقُّ جُلُوداً وَ النَّابِتَاتِ الْعِذْیَةَ أَقْوَى وَقُوداً وَ أَبْطَأُ خُمُوداً. وَ أَنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ کَالضَّوْءِ مِنَ الضَّوْءِ وَ الذِّرَاعِ مِنَ الْعَضُدِ .وَ اللَّهِ لَوْ تَظَاهَرَتِ الْعَرَبُ عَلَى قِتَالِی لَمَا وَلَّیْتُ عَنْهَا وَ لَوْ أَمْکَنَتِ الْفُرَصُ مِنْ رِقَابِهَا لَسَارَعْتُ إِلَیْهَا وَ سَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الْأَرْضَ مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْکُوسِ وَ الْجِسْمِ الْمَرْکُوسِ حَتَّى تَخْرُجَ الْمَدَرَةُ مِنْ بَیْنِ حَبِّ الْحَصِیدِ .وَ مِنْ هَذَا الْکِتَابِ ، وَ هُوَ آخِرُهُ :إِلَیْکِ عَنِّی یَا دُنْیَا فَحَبْلُکِ عَلَى غَارِبِکِ قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخَالِبِکِ وَ أَفْلَتُّ مِنْ حَبَائِلِکِ وَ اجْتَنَبْتُ الذَّهَابَ فِی مَدَاحِضِکِ .أَیْنَ الْقُرُونُ الَّذِینَ غَرَرْتِهِمْ بِمَدَاعِبِکِ أَیْنَ الْأُمَمُ الَّذِینَ فَتَنْتِهِمْ بِزَخَارِفِکِ فَهَا هُمْ رَهَائِنُ الْقُبُورِ وَ مَضَامِینُ اللُّحُودِ .وَ اللَّهِ لَوْ کُنْتِ شَخْصاً مَرْئِیّاً وَ قَالَباً حِسِّیّاً لَأَقَمْتُ عَلَیْکِ حُدُودَ اللَّهِ فِی عِبَادٍ غَرَرْتِهِمْ بِالْأَمَانِیِّ وَ أُمَمٍ أَلْقَیْتِهِمْ فِی الْمَهَاوِی وَ مُلُوکٍ أَسْلَمْتِهِمْ إِلَى التَّلَفِ وَ أَوْرَدْتِهِمْ مَوَارِدَ الْبَلَاءِ إِذْ لَا وِرْدَ وَ لَا صَدَرَ .هَیْهَاتَ مَنْ وَطِئَ دَحْضَکِ زَلِقَ وَ مَنْ رَکِبَ لُجَجَکِ غَرِقَ وَ مَنِ ازْوَرَّ عَنْ حَبَائِلِکِ وُفِّقَ وَ السَّالِمُ مِنْکِ لَا یُبَالِی إِنْ ضَاقَ بِهِ مُنَاخُهُ وَ الدُّنْیَا عِنْدَهُ کَیَوْمٍ حَانَ انْسِلَاخُهُ .اعْزُبِی عَنِّی فَوَاللَّهِ لَا أَذِلُّ لَکِ فَتَسْتَذِلِّینِی وَ لَا أَسْلَسُ لَکِ فَتَقُودِینِی .وَ ایْمُ اللَّهِ یَمِیناً أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَةِ اللَّهِ لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیَاضَةً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ إِذَا قَدَرْتُ عَلَیْهِ مَطْعُوماً وَ تَقْنَعُ بِالْمِلْحِ مَأْدُوماً وَ لَأَدَعَنَّ مُقْلَتِی کَعَیْنِ مَاءٍ نَضَبَ مَعِینُهَا مُسْتَفْرِغَةً دُمُوعَهَا .أَ تَمْتَلِئُ السَّائِمَةُ مِنْ رِعْیِهَا فَتَبْرُکَ وَ تَشْبَعُ الرَّبِیضَةُ مِنْ عُشْبِهَا فَتَرْبِضَ وَ یَأْکُلُ عَلِیٌّ مِنْ زَادِهِ فَیَهْجَعَ قَرَّتْ إِذاً عَیْنُهُ إِذَا اقْتَدَى بَعْدَ السِّنِینَ الْمُتَطَاوِلَةِ بِالْبَهِیمَةِ الْهَامِلَةِ وَ السَّائِمَةِ الْمَرْعِیَّةِ .*طُوبَى لِنَفْسٍ أَدَّتْ إِلَى رَبِّهَا فَرْضَهَا وَ عَرَکَتْ بِجَنْبِهَا بُؤْسَهَا وَ هَجَرَتْ فِی اللَّیْلِ غُمْضَهَا حَتَّى إِذَا غَلَبَ الْکَرَى عَلَیْهَا افْتَرَشَتْ أَرْضَهَا وَ تَوَسَّدَتْ کَفَّهَا فِی مَعْشَرٍ أَسْهَرَ عُیُونَهُمْ خَوْفُ مَعَادِهِمْ وَ تَجَافَتْ عَنْ مَضَاجِعِهِمْ جُنُوبُهُمْ وَ هَمْهَمَتْ بِذِکْرِ رَبِّهِمْ شِفَاهُهُمْ وَ تَقَشَّعَتْ بِطُولِ اسْتِغْفَارِهِمْ ذُنُوبُهُمْ أُولئِکَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.*فَاتَّقِ اللَّهَ یَا ابْنَ حُنَیْفٍ وَ لْتَکْفُفْ أَقْرَاصُکَ لِیَکُونَ مِنَ النَّارِ خَلَاصُکَ .

درد تو این بس که شب سیر بخوابى و گرداگردت جگرهایى بود در آرزوى پوست بزغاله *آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمومنان گویند، و در ناخوشایندهاى روزگارشریک آنان نباشم؟ یا در سختى زندگى نمونه اى برایشان نشوم؟ مرا نیافریده اند، تا خوردنیهاى گوارا سرگرمم سازد، چون چارپاى بسته که به علف پردازد، یا آن که واگذارده است و خاکروبه ها را به هم زند و شکم را از علفهاى آن بینبارد، و از آنچه بر سرش آرند غفلت دارد، یا مرا وانهند یا به بازى سر دهند یا ریسمان گمراهى راکشان باشم و یا بیخودانه در سرگردانیها گردان، و چنان بینم که گوینده شما بگوید: اگر پسر ابوطالب را خوراک این است، ناتوانى او را از کشتن هماوردان بنشاند، و از جنگ با دلاور مردان بازماند. بدانید درختى را که در بیابان خشک روید شاخه سختتر بود، و سبزه هاى خوشنما را پوست نازکتر، و رستنیهاى صحرایى را آتش افروخته تر، و خاموشى آن دیرتر. من و رسول خدا (صلی الله علیه وآله) چون دو شاخیم از یک درخت رسته، و چون آرنج به بازو پیوسته. به خدا اگر عرب در جنگ من پشت به پشت دهد، روى از آنان برنتابم. و اگر فرصت دست دهد به پیکار همه بشتابم، و خواهم کوشید تا زمین را از این شخص از فطرت برگشته و کالبد خرد سرگشته پاک سازم تا که ریگ از دانه جدا گردد و با ایمان از چنگ منافق رها دنیا! از من دور شو که مهارت بر دوشت نهاده است گسسته، و من از چنگالت به درجسته ام و از ریسمانهایت رسته و از لغزشگاههایت دورى گزیده ام. کجایند مهترانى که به بازیچه هاى خود فریبشان دادى؟ کجایند مردمى که بازیورهایت دام فریب بر سر راهشان نهادى. آنک در گورها گرفتارند و در لابلاى لحدها ناپدیدار. به خدا اگر کالبدى بودى دیدنى یا قالبى بپسودنى تو را وانمى گذاشتم، و حد خدا را درباره ات برپا مى داشتم. به کیفر بندگانى که آنان را با آرزوها دستخوش فریب ساختى، و مردمانى که در هلاکت جایهاشان درانداختى، و پادشاهانى که به دست نابودى شان سپردى، و در چنگال بلاشان درآوردى. نه راهى براى درشدن و نه گریزگاهى براى بیرون آمدن. هرگز! آن که پا در لغزشگاهت نهاد به سر درآمد، و آن که در ژرفاى دریایت فرورفت به درنیامد، و آن که از ریسمانهایت رهید، توفیق رفیقش گردید، و آن که از گزند تو ایمن است، باکش نبود اگر جاى تنگش مسکن است و دنیا در دیده او چنان است که گویى روز پایان آن است. از دیده ام نهان شو! به خدا سوگند رامت نشوم که مرا خوار بدانى، و گردن به بندت ندهم تا از این سو بدان سویم کشانى، و سوگند به خدا بر عهده خود مى گیرم، جز آن که او نخواهد که در آن ناگزیرم. نفس خود را چنان تربیت کنم که اگر گرده نانى براى خوردن یافتم شاد شود، و از نانخورش به نمک خرسند گردد، و مردم دیده ام رادست مى بدارم تا چون چشمه خشکیده آبى در آن نماند، و اشکى که دارد بریزاند. آیا چرنده، شکم را با چرا کردن پر سازد و بخفتد و گوسفند در آغل سیر از گیاه بخورد و بیفتد، و على از توشه اش خورد و آرام خوابد؟ چشمش روشن باد! که از پس سالیانى دراز چون چارپایى به سر برد رها، یا چرنده اى سر داده به چرا.* خوشا کسى که آنچه پروردگارش بر عهده وى نهاده، پرداخته است و در سختى اش با شکیبایى ساخته، و به شب دیده بر هم ننهاده، و چون خواب بر او چیره شده بر زمین خفته و کف دست را بالین قرار داده در جمعى که از بیم روز بازگشت دیده هاشان به شب بیدار است، و پهلوهاشان از خوابگاه برکنار، و لبهاشان به یاد پروردگار و گناهانشان زدوده است ازآمرزش خواستن بسیار. راه آنان حزب کردگارند و بدانید که حزب کردگار رستگارند. *راه پس پسر حنیف! از خدا بترس و گرده هاى نانت تو را کفایت است اگر به رهایى از آتش دوزخت عنایت است.

وَ کأَنَّهُ مُتَلَفِّعٌ بِمِعْجَرٍ أَسْحَمَ إِلَّا أَنَّهُ یُخَیَّلُ لِکثْرَةِ مَائِهِ وَ شِدَّةِ بَرِیقِهِ أَنَّ الْخُضْرَةَ النَّاضِرَةَ مُمْتَزِجَةٌ بِهِ .

و مانند آنست که طاووس خود را به چادر سیاهى پیچیده ولى از بسیارى شادابى و برّاقى گمان میشود که رنگ بسیار سبز نیکوئى بآن آمیخته شده است (از بسیارى شفّاف و روشن بودن سیاهى آن به سبزى نمایان است، و در نظر هر دم به رنگى جلوه‏ گر است،چنانکه مى ‏فرماید.)

وَ مَعَ فَتْقِ سَمْعِهِ خَطٌّ کمُسْتَدَقِّ الْقَلَمِ فِی لَوْنِ الْأُقْحُوَانِ أَبْیَضُ یَقَقٌ فَهُوَ بِبَیَاضِهِ فِی سَوَادِ مَا هُنَالِک یَأْتَلِقُ .

و بشکاف گوش آن خطّى است (باریک) مانند باریکى سر قلم، و در رنگ (مانند رنگ) گل بابونه است که بسیار سفید مى ‏باشد، و آن چون خطّ سفیدى است که در میان سیاهى مى‏ درخشد.

وَ قَلَّ صِبْغٌ إِلَّا وَ قَدْ أَخَذَ مِنْهُ بِقِسْطٍ وَ عَلَاهُ بِکثْرَةِ صِقَالِهِ وَ بَرِیقِهِ وَ بَصِیصِ دِیبَاجِهِ وَ رَوْنَقِهِ فَهُوَ کالْأَزَاهِیرِ الْمَبْثُوثَةِ لَمْ تُرَبِّهَا أَمْطَارُ رَبِیعٍ وَ لَا شُمُوسُ قَیْظٍ .

و کمتر رنگى است که طاووس از آن بهره‏اى نبرده باشد، و بجهت بسیارى صیقلى و برّاقى و درخشیدن و نیکوئیش آن رنگ را بهتر جلوه داده است، پس (در رنگ آمیزى) مانند شکوفه‏ هایى است پراکنده که بارانهاى بهار و آفتابهاى بسیار گرم آنرا تربیت نکرده (بلکه خداوند سبحان از روى حکمت سر تا پاى آنرا از ابتداء خلقت به رنگهاى گوناگون شگفت‏ آور آفریده).

وَ قَدْ یَنْحَسِرُ مِنْ رِیشِهِ وَ یَعْرَى مِنْ لِبَاسِهِ فَیَسْقُطُ تَتْرَى وَ یَنْبُتُ تِبَاعاً فَیَنْحَتُّ مِنْ قَصَبِهِ انْحِتَاتَ أَوْرَاقِ الْأَغْصَانِ ثُمَّ یَتَلَاحَقُ نَامِیاً حَتَّى یَعُودَ کهَیْئَتِهِ قَبْلَ سُقُوطِهِ لَا یُخَالِفُ سَالِفَ أَلْوَانِهِ وَ لَا یَقَعُ لَوْنٌ فِی غَیْرِ مَکانِهِ .

و گاهى از پر خود بیرون آمده جامه از تن کنده برهنه مى ‏گردد، پس پى در پى پرش ریخته و باز از پى هم مى‏ روید، و مى‏ ریزد پرهایش مانند ریختن برگها از شاخه‏ ها، پس پشت سر هم مى ‏روید تا بصورت پیش از ریختن باز مى ‏گردد (بطوری که) رنگى از آن بر خلاف رنگهاى پیش نمى‏ باشد، و رنگى در غیر جاى خود واقع نمى ‏گردد (هر پرى که مى ‏افتد بجاى آن پرى بهمان شکل و رنگ مى ‏ر وید).

وَ إِذَا تَصَفَّحْتَ شَعْرَةً مِنْ شَعَرَاتِ قَصَبِهِ أَرَتْک حُمْرَةً وَرْدِیَّةً وَ تَارَةً خُضْرَةً زَبَرْجَدِیَّةً وَ أَحْیَاناً صُفْرَةً عَسْجَدِیَّةً.

و هرگاه بدقّت و تأمّل در مویى از موهاى پرهاى آن بنگرى (از رنگ آمیزیها) بتو مى ‏نمایاند (یک بار) سرخ گل رنگ، و بار دیگر سبز زبرجد رنگ، و گاهى زرد و طلایى رنگ.

فَکَیْفَ تَصِلُ إِلَى صِفَةِ هَذَا عَمَائِقُ الْفِطَنِ أَوْ تَبْلُغُهُ قَرَائِحُ الْعُقُولِ أَوْ تَسْتَنْظِمُ وَصْفَهُ أَقْوَالُ الْوَاصِفِینَوَ أَقَلُّ أَجْزَائِهِ قَدْ أَعْجَزَ الْأَوْهَامَ أَنْ تُدْرِکَهُ وَ الْأَلْسِنَةَ أَنْ تَصِفَهُ.

پس چگونه زیرکیهاى ژرف و عمیق چگونگى آفرینش این حیوان را در مى ‏یابد، یا چگونه اندیشه عقلها آنرا درک مى ‏نماید، یا سخنان وصف‏ کنندگان چگونگى آنرا بنظم مى ‏آورد، و حال آنکه کوچکترین اجزاء آن حیوان (که مویى بیش نیست) وهم ها را از درک کردن و زبانها را از وصفش عاجز و ناتوان گردانیده است.

فَسُبْحَانَ الَّذِی بَهَرَ الْعُقُولَ عَنْ وَصْفِ خَلْقٍ جَلَّاهُ لِلْعُیُونِ فَأَدْرَکَتْهُ مَحْدُوداً مُکَوَّناً وَ مُؤَلَّفاً مُلَوَّناً وَ أَعْجَزَ الْأَلْسُنَ عَنْ تَلْخِیصِ صِفَتِهِ وَ قَعَدَ بِهَا عَنْ تَأْدِیَةِ نَعْتِهِ.

پس منزّه است خداوندى که خردها را مغلوب گردانیده از وصف آفریده شده اى که در پیش دیده‏ ها جلوه ‏گر است در صورتیکه آنرا محدود و پدید آمده و ترکیب شده و رنگ ‏آمیزى گردیده درک کرده‏اند، و زبانها را از بیان حقیقت چگونگى آن ناتوان گردانیده و آنها را از شرح صفت آن عاجز نموده.

وَ سُبْحَانَ مَنْ أَدْمَجَ قَوَائِمَ الذَّرَّةِ وَ الْهَمَجَةِ إِلَى مَا فَوْقَهُمَا مِنْ خَلْقِ الْحِیتَانِ وَ الْفِیَلَةِ .

و منزّه است خداوندى که استوار قرار داده پاهاى موران خرد و پشه‏ هاى کوچک و بزرگتر از آنها را از قبیل آفرینش ماهیها و پیلها.

وَ وَأَى عَلَى نَفْسِهِ أَلَّا یَضْطَرِبَ شَبَحٌ مِمَّا أَوْلَجَ فِیهِ الرُّوحَ إِلَّا وَ جَعَلَ الْحِمَامَ مَوْعِدَهُ وَ الْفَنَاءَ غَایَتَهُ.

و بر خود واجب و لازم فرموده که هیچ پیکرى را که روح و جان در آن دمیده نجنبد مگر آنکه مرگ را وعده‏ گاه و نیستى را پایان کارش قرار داده است.

منها فی صفة الجنة.

قسمت سوم از این خطبه است در چگونگى بهشت.

فَلَوْ رَمَیْتَ بِبَصَرِ قَلْبِک نَحْوَ مَا یُوصَفُ لَک مِنْهَا لَعَزَفَتْ نَفْسُک عَنْ بَدَائِعِ مَا أُخْرِجَ إِلَى الدُّنْیَا مِنْ شَهَوَاتِهَا وَ لَذَّاتِهَا وَ زَخَارِفِ مَنَاظِرِهَا .

اگر به دیده دل ببینى آنچه براى تو از بهشت وصف می شود (و در آن تأمّل و اندیشه نمائى) هر آینه نفس تو دورى میکند از آنچه در این دنیا است از خواهشها و خوشیها و آرایشهاى آن که در نظر جلوه‏گر است.

وَ لَذَهِلَتْ بِالْفِکرِ فِی اصْطِفَاقِ أَشْجَارٍ غُیِّبَتْ عُرُوقُهَا فِی کثْبَانِ الْمِسْک عَلَى سَوَاحِلِ أَنْهَارِهَا وَ فِی تَعْلِیقِ کبَائِسِ اللُّؤْلُؤِ الرَّطْبِ فِی عَسَالِیجِهَا وَ أَفْنَانِهَا وَ طُلُوعِ تِلْک الثِّمَارِ مُخْتَلِفَةً فِی غُلُفِ أَکمَامِهَا تُجْنَى مِنْ غَیْرِ تَکلُّفٍ فَتَأْتِی عَلَى مُنْیَةِ مُجْتَنِیهَا .

و با تأمّل و اندیشه سرگردان ماند در صداى بهم خوردن برگهاى درختهایى که بر کنار جویهاى بهشت ریشه‏هاى آنها در تلّه‏هاى مشک پنهان گشته است، و در آویزان بودن خوشه‏ هاى مروارید تر و تازه در شاخه‏هاى نازک (ترکه‏ها) و کلفت، و در نمایان شدن آن میوه‏هاى رنگارنگ در پوست شکوفه‏هاى آن درختها که بى ‏رنج (و بدون رفتن بالاى درخت یا افکندن بوسیله سنگ و چوب) چیده می شود، و طبق آرزوى چیننده در دسترس قرار مى ‏گیرد (آنچه آرزو کند نزدیک می شود تا بى ‏زحمت بچیند) .

وَ یُطَافُ عَلَى نُزَّالِهَا فِی أَفْنِیَةِ قُصُورِهَا بِالْأَعْسَالِ الْمُصَفَّقَةِ وَ الْخُمُورِ الْمُرَوَّقَةِ .

و براى اهل بهشت در جلو قصرهاى آن عسلهاى پاک و پاکیزه و شربت هاى تصفیه شده گردش داده میشود (تا هر که بخواهد بیاشامد، چنانکه در قرآن کریم و پاکیزه و شربتهاى تصفیه شده گردش داده میشود (تا هر که بخواهد بیاشامد، چنانکه در قرآن کریم س 37 ى 45 مى ‏فرماید: یُطافُ عَلَیْهِمْ بِکَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ (46) بَیْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ (47) لا فِیها غَوْلٌ وَ لا هُمْ عَنْها یُنْزَفُونَ یعنى براى ایشان جام شربت از نهر جارى که در نظر است گردش داده میشود در حالیکه مصفّا و سفید است، و براى نوشنده‏ها داراى لذّت و خوشى مى‏ باشد، آفت و دردى در آن نبوده و آنان از آشامیدن آن عقلشان زائل نمى ‏گردد) .

قَوْمٌ لَمْ تَزَلِ الْکرَامَةُ تَتَمَادَى بِهِمْ حَتَّى حَلُّوا دَارَ الْقَرَارِ وَ أَمِنُوا نُقْلَةَ.

اهل بهشت گروهى هستند (پیرو خدا و رسول) که پیوسته عطاء و بخشش الهى شامل حالشان مى‏ باشد تا آنگاه که در سراى همیشگى (بهشت جاوید) فرود آیند، و از انتقال و سفرها ایمن و آسوده گردند (آدمى هنگام مردم تا قیامت برپا نشده مانند کسى است که بسختى راه سفر گرفتار است، و چون از سختى مرگ و عالم برزخ و رستخیز رهائى یافت و بار در بهشت گشود از رنج راه مى ‏آساید) .

الْأَسْفَارِ فَلَوْ شَغَلْتَ قَلْبَک أَیُّهَا الْمُسْتَمِعُ بِالْوُصُولِ إِلَى مَا یَهْجُمُ عَلَیْک مِنْ تِلْک الْمَنَاظِرِ الْمُونِقَةِ لَزَهِقَتْ نَفْسُک شَوْقاً إِلَیْهَا وَ لَتَحَمَّلْتَ مِنْ مَجْلِسِی هَذَا إِلَى مُجَاوَرَةِ أَهْلِ الْقُبُورِ اسْتِعْجَالًا بِهَا .

پس اى شنونده اگر دل خود را مشغول کنى (تأمّل و اندیشه نمائى) بآنچه ناگاه بتو برسد از منظره‏هاى شگفت‏آور هر آینه بجهت شوق رسیدن بآنها جان از تنت بیرون رود، و بجهت شتاب به رسیدن بآن منظره ‏ها از همین مجلس من به همسایگى اهل گورستان خواهى رفت (و از دنیا و آنچه در آن است چشم پوشیده منتظر رسیدن مرگ مى ‏گردى).

(تفسیر بعض ما فی هذه الخطبة من الغریب)قال السید الشریف رضی الله عنه: قوله (علیه ‏السلام) یؤر بملاقحة الأر کنایة عن النکاح یقال أر الرجل المرأة یؤرها إذا نکحها و قوله (علیه ‏السلام) کأنه قلع داری عنجه نوتیه القلع شراع السفینة و داری منسوب إلى دارین و هی بلدة على البحر یجلب منها الطیب و عنجه أی عطفه یقال عنجت الناقة کنصرت أعنجها عنجا إذا عطفتها و النوتی الملاح و قوله (علیه ‏السلام) ضفتی جفونه أراد جانبی جفونه و الضفتان الجانبان و قوله (علیه ‏السلام) و فلذ الزبرجد الفلذ جمع فلذة و هی القطعة و الکبائس جمع الکباسة و هی العذق و العسالیج الغصون واحدها.

(سیّد رضىّ فرماید:) (معنى چند سخن شگفت‏ آور این خطبه اینست:) فرمایش آن حضرت علیه السّلام: یؤرّ بملاقحة، لفظ أرّ کنایه از نزدیکى است، عرب مى‏ گوید: أرّ الرّجل المرأة آنگاه که مرد زن را هم بستر خود قرار دهد، و فرمایش آن حضرت علیه السّلام: کأنّه قلع دارىّ عنجه نوتیّه، قلع بادبان کشتى است، و دارىّ منسوب است به دارین و آن شهرى است کنار دریا که از آنجا عطر آورده میشود، و عنجه یعنى آنرا برگرداند، گفته می شود: عنجت النّاقة کنصرت أعنجها عنجا آنگاه که سر شتر را برگردانى، و نوتىّ بمعنى کشتیبان است، و فرمایش آن حضرت علیه السّلام ضفّتى جفونه از این جمله دو طرف پلکهاى چشم طاووس را اراده فرموده است، و کلمه ضفّتان بمعنى هر دو جانب است، و فرمایش آن حضرت علیه السّلام: و فلذ الزّبرجد لفظ فلذ جمع فلذة است و آن بمعنى قطعه و تکیه مى ‏باشد، و کبائس جمع کباسة که بمعنى عذق (خوشه خرما) است، و عسالیج بمعنى شاخه‏ها و مفرد آن عسلوج مى‏ باشد.