الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَا تُوَارِی عَنْهُ سَمَاءٌ سَمَاءً وَ لَا أَرْضٌ أَرْضاً.
سپاس خداوندى را که از او نمى پوشاند آسمان و زمینى آسمان و زمین دیگر را (علم او به همه اشیاء احاطه دارد و چیزى از او پوشیده نیست، زیرا اگر بغیر این باشد مستلزم محدود بودن علم او گردد و محدودیّت از لوازم امکان است. مستفاد از ظاهر فرمایش امام علیه السّلام: و لا أرض أرضا یعنى از او پنهان نمى کند زمینى زمین دیگر را، آنست که زمین هم مانند آسمان هفت زمین مى باشد، چنانکه در قرآن کریم س 56 ى 12 مى فرماید: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یعنى خداوندى است که آفرید هفت آسمان و مانند آن زمین را، و عقیده بعضى آنست که زمین یکى است و مراد از هفت زمین هفت اقلیم و هفت قسمت از زمین است، ولى بر هر مرد مسلمان لازم است که در اینگونه از مسائل بظاهر آنچه که خدا و رسول و اوصیاء آن حضرت علیهم السّلام فرموده اند ایمان داشته و به صحّت و راستى آنها تصدیق نماید، زیرا اگر بخواهیم بوسیله عقول ناقصه خود یا بتوسّط آراء مختلفه و گفتارهاى گوناگون به حقیقت این نوع مطالب پى ببریم بجائى نرسیده و سودى بدست نمى آوریم، بلکه حیران و سرگردان خواهیم ماند، چنانکه در شرح خطبه نودم (90) اشاره شد).
منها.
قسمت از این خطبه است (در گفتگوى آن حضرت با یکى از اهل شورى که عمر دستور تشکیل آنرا بعد از خود داده بود).
وَ قَدْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّک عَلَى هَذَا الْأَمْرِ یَا ابْنَ أَبِی طَالِبٍ لَحَرِیصٌ فَقُلْتُ بَلْ أَنْتُمْ وَ اللَّهِ لَأَحْرَصُ وَ أَبْعَدُ وَ أَنَا أَخَصُّ وَ أَقْرَبُ وَ إِنَّمَا طَلَبْتُ حَقّاً لِی وَ أَنْتُمْ تَحُولُونَ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ وَ تَضْرِبُونَ وَجْهِی دُونَهُ .
گویندهاى (سعد ابن ابى وقّاص) بمن گفت: اى پسر ابى طالب تو بخلافت حریص هستى گفتم: سوگند بخدا شما حریصتر و (به لیاقت بخلافت یا نسبت به پیغمبر) دورتر هستید، و من (بخلافت) سزاوارتر و (از جهت انتساب به رسول خدا) نزدیکترم، و حقّ خود را مى طلبم که شما میان من و آن مانع مى شوید، و هر زمان آنرا خواستم بگیرم روى مرا بر مى گردانید (نمى گذارید بحقّ خود برسم) .
فَلَمَّا قَرَّعْتُهُ بِالْحُجَّةِ فِی الْمَلَإِ الْحَاضِرِینَ هَبَّ کأَنَّهُ بُهِتَ لَا یَدْرِی مَا یُجِیبُنِی بِهِ.
پس چون در میان گروه حاضرین برهان را در گوش او فرو کوفتم (با دلیل پاسخش گفتم) متنبّه گشت و (از خواب غفلت) بیدار شد، و حیران و سرگردان ماند چنانکه ندانست پاسخ مرا چه بگوید (پس از آن امام علیه السّلام به خداوند شکایت نموده مى گوید.)
اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَعْدِیک عَلَى قُرَیْشٍ وَ مَنْ أَعَانَهُمْ فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِی وَ صَغَّرُوا عَظِیمَ مَنْزِلَتِیَ وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِی أَمْراً هُوَ لِی ثُمَّ قَالُوا أَلَا إِنَّ فِی الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ وَ فِی الْحَقِّ أَنْ تَتْرُکهُ.
خدایا من بر قریش و کسانیکه آنها را یارى میکنند از تو کمک مى طلبم (تا از آن انتقام کشى) زیرا آنها خویشى مرا قطع کردند (نسبت مرا به رسول خدا مراعات ننمودند) و بزرگى مقام و منزلت مرا کوچک شمردند (مرا همردیف خود دانستند) و در امر خلافت که اختصاص بمن داشت بر دشمنى با من اتّفاق کردند، پس از آن گفتند: آگاه باش حقّ آنست که آنرا بگیرى و حقّ آنست که آنرا رها کنى (ادّعاء مى کردند که حقّ بدست ایشان است و گرفتن و رها کردن من آنرا یکسان است، اى کاش آنرا که مى گرفتند اعتراف داشتند که حقّ من است تا تحمّل مصیبت آن آسانتر مى شد).
منها فی ذکر أصحاب الجمل.
و قسمت سوم از این خطبه است در باره اصحاب جمل (طلحه و زبیر و پیروانشان): (چون طلحه و زبیر بیعت با امیر المؤمنین علیه السّلام را شکسته در صدد مخالفت بر آمدند به بهانه حجّ از مدینه به مکّه رفتند).
فَخَرَجُوا یَجُرُّونَ حُرْمَةَ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله علیه وآله) کمَا تُجَرُّ الْأَمَةُ عِنْدَ شِرَائِهَا مُتَوَجِّهِینَ بِهَا إِلَى الْبَصْرَةِ فَحَبَسَا نِسَاءَهُمَا فِی بُیُوتِهِمَا وَ أَبْرَزَا حَبِیسَ رَسُولِ اللَّهِ (صلى الله علیه وآله) لَهُمَا وَ لِغَیْرِهِمَا فِی جَیْشٍ مَا مِنْهُمْ رَجُلٌ إِلَّا وَ قَدْ أَعْطَانِی الطَّاعَةَ وَ سَمَحَ لِی بِالْبَیْعَةِ طَائِعاً غَیْرَ مُکرَهٍ .
پس (عائشه را با فوجى لشگر از مکّه برداشته) حرکت کردند در حالیکه زوجه رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله (عائشه) را مى کشاندند (از شهرى به شهرى مى بردند) چنانکه کنیز را در موقع خریدن آن (فروشندهها به اطراف) مى کشانند، و باتّفاق او بجانب بصره رفتند، و (چون به آب حوأب «نام منزلى بین مکّه و بصره» رسیدند سگهاى آنجا بانگ زنان قصد هودج عائشه نمودند، پرسید این چه آبى است گفتند: آب حوأب، گفت: مرا بر گردانید که از رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله شنیدم که مى فرمود: سگهاى حوأب بروى یکى از زنهایم بانگ مى زنند زمانیکه بجنگ وصىّ من مى رود، سعى کن که تو نباشى، طلحه و زبیر او را باشتباه انداختند و هفتاد کس حاضر نموده گواهى دادند که این آب را آب حوأب نمى نامند، و این اوّل شهادت و گواهى دروغ و نادرستى بود که در اسلام داده شد، چنانکه صاحب مجمع البحرین از حضرت صادق علیه السّلام نقل مى نماید، خلاصه طلحه و زبیر) زنهاى خود را در خانههاشان باز گذاشتند و باز گذاشته رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله را بخود و دیگران آشکار نمودند در بین لشگرى که نبود از ایشان مردى مگر آنکه اطاعت و فرمانبردارى مرا به گردن گرفته، و باختیار نه از روى اجبار با من بیعت نموده بود (حرمت پیغمبر اکرم را رعایت نکرده بر خلاف دستور خداى تعالى رفتار نمودند، در قرآن کریم س 33 ى 33 مى فرماید: وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ الْأُولى یعنى اى زنهاى پیغمبر در خانههاتان قرار گیرید و زینت و آرایش خود را مانند آشکار ساختن زنهاى جاهلیّت پیش از این به بیگانه آشکار مسازید).
فَقَدِمُوا عَلَى عَامِلِی بِهَا وَ خُزَّانِ بَیْتِ مَالِ الْمُسْلِمِینَ وَ غَیْرِهِمْ مِنْ أَهْلِهَا فَقَتَلُوا طَائِفَةً صَبْراً وَ طَائِفَةً غَدْراً .
پس بر عامل من در بصره (عثمان ابن حنیف) و خزانه داران بیت المال مسلمین و غیر ایشان از اهل آن دیار وارد گشتند، و گروهى را بصبر کشتند (آنان را در زندان نگاهداشتند، یا آنکه کتک زده آنقدر آزردند تا مردند) و گروهى را بمکر و حیله شهید نمودند (هنگامیکه طلحه و زبیر و عائشه و پیروانشان وارد بصره شدند، عثمان ابن حنیف انصارى که از اصحاب رسول خدا «صلّى اللَّه علیه و آله» ودر آن زمان از جانب امیر المؤمنین علیه السّلام والى و حکمران آن سامان بود طبق دستور آن حضرت که در نامه خود نوشته بود با ایشان جنگید تا اینکه قرار شد تا آمدن آن بزرگوار با هم مداراة کرده زد و خورد را کنار گذارند، پس با مکر و حیله خزانه داران بیت المال را دستگیر کرده بامر عائشه سر بریدند، و گروهى را هم کشتند، و موى سر و ریش و مژه و ابروى عثمان را کنده از شهر بیرونش نمودند، در بین راه به ملاقات حضرت نائل شد، آن بزرگوار بر او گریست و فرمود از پیش ما پیر رفته جوان باز آمدى.
فَوَاللَّهِ لَوْ لَمْ یُصِیبُوا مِنَ الْمُسْلِمِینَ إِلَّا رَجُلًا وَاحِداً مُعْتَمِدِینَ لِقَتْلِهِ بِلَا جُرْمٍ جَرَّهُ لَحَلَّ لِی قَتْلُ ذَلِک الْجَیْشِ کلِّهِ إِذْ حَضَرُوهُ فَلَمْ یُنْکرُوا وَ لَمْ یَدْفَعُوا عَنْهُ بِلِسَانٍ وَ لَا بِیَدٍ .
پس (بر اثر ظلم و ستم اصحاب جمل امام علیه السّلام مى فرماید:) سوگند بخدا اگر دست نمى یافتند به مسلمانان مگر به یک مرد که او را عمدا بدون آنکه مرتکب جرم و گناهى شده باشد بکشند، هر آینه کشتن همه آن لشگر بمن حلال بود، زیرا آن لشگر حاضر بودند و نهى از منکر و کار زشت (کشتن مسلمان بى گناه) ننمودند، و کشتن او را (بقصد فساد و تباهکارى در زمین و محاربه با من که مانند محاربه با خدا و رسول است) نه به زبان و نه بدست جلوگیرى نکردند (و نکته حلال بودن کشتن آن لشگر را به ازاء کشتن یک نفر مسلمان بى گناه).
دَعْ مَا أَنَّهُمْ قَدْ قَتَلُوا مِنَ الْمُسْلِمِینَ مِثْلَ الْعِدَّةِ الَّتِی دَخَلُوا بِهَا عَلَیْهِمْ.
رها کن که (از این جهت هم کشتن همه آنان حلال است که) ایشان باندازه عدد لشگرشان که بر مسلمانان وارد شدند از آنها کشته اند (پس باید همه آن لشگر را کشت).

