یَا أَخَا بَنِی أَسَدٍ إِنَّک لَقَلِقُ الْوَضِینِ تُرْسِلُ فِی غَیْرِ سَدَدٍ وَ لَک بَعْدُ ذِمَامَةُ الصِّهْرِ وَ حَقُّ الْمَسْأَلَةِ وَ قَدِ اسْتَعْلَمْتَ فَاعْلَمْ .
اى برادر (دینى از طایفه) بنى اسد مردى هستى که تنگ (اسب سوارى) تو سست و جنبان است (نادانى که به اندک شبهه اى مضطرب و نگران مى شوى) مهار (مرکب خود) را بیجا رها می کنى (در جاى غیر مقتضى و موقع سختى که ما با دشمن بزد و خورد مشغولیم مطلبى مى پرسى که براى پاسخ آن مجال نیست) و با این حال (که موقع پرسش نبود) از جهت احترام پیوستگى و خویشى تو (با پیغمبر چون یکى از زنهاى آن حضرت زینب دخترش جحش از طایفه بنى اسد بود) و براى اینکه حقّ پرسش دارى و دانستنى را درخواست نمودى، پس بدان.
أَمَّا الِاسْتِبْدَادُ عَلَیْنَا بِهَذَا الْمَقَامِ وَ نَحْنُ الْأَعْلَوْنَ نَسَباً وَ الْأَشَدُّونَ بِالرَّسُولِ (صلى الله علیه وآله) نَوْطاً فَإِنَّهَا کانَتْ أَثَرَةً شَحَّتْ عَلَیْهَا نُفُوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِینَ وَ الْحَکمُ اللَّهُ وَ الْمَعْوَدُ إِلَیْهِ الْقِیَامَةُ.
تسلّط (سه خلیفه) بر ما بخلافت با اینکه ما از جهت نسب (خویشى با پیغمبر اکرم) برتر و از جهت نزدیکى (و قرب منزلت) به رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله استوارتریم،براى آنست که خلافت مرغوب و برگزیده بود (هر کس طالب آن بود اگر چه لیاقت نداشت، پس) گروهى بآن بخل ورزیدند (و نگذاشتند سزاوار به آن مقام بر آن بنشیند) و گروه دیگرى (امام علیه السّلام) بخشش نموده (براى حفظ اساس اسلام) از آن چشم پوشیدند (و چون براى گرفتن حقّ یاورى نداشتند شکیبائى اختیار نمودند، چنانکه در خطبه سوّم باین نکته اشاره فرموده) و حکم (میان ما و ایشان) خدا است، و بازگشت بسوى او روز قیامت (پس از آن امام علیه السّلام شعر امرء القیس را مثل مى آورد.)
وَ دَعْ عَنْک نَهْباً صِیحَ فِی حَجَرَاتِهِ وَ لَکنْ حَدِیثاً مَا حَدِیثُ الرَّوَاحِلِوَ هَلُمَّ الْخَطْبَ فِی ابْنِ أَبِی سُفْیَانَ فَلَقَدْ أَضْحَکنِی الدَّهْرُ بَعْدَ إِبْکائِهِ وَ لَا غَرْوَ وَ اللَّهِ فَیَا لَهُ خَطْباً یَسْتَفْرِغُ الْعَجَبَ وَ یُکثِرُ الْأَوَدَ .
و دع عنک نهبا صیح فى حجراته (که مصراع دوّم آن و هات حدیثا مّا حدیث الرّواحل مى باشد، و قصّه آن اینست: امرء القیس که یکى از شعراء بزرگ عرب است پس از آنکه پدرش را کشتند براى خونخواهى یا از ترس دشمنان در قبائل عرب مى گشت تا در خانه مردى طریف نام از قبیله بنى جدیله طىّ وارد شد، طریف او را گرامى داشت و امرء القیس هم او را ستود و چندى نزدش ماند، پس بفکر افتاد که مبادا طریف نتواند باو یارى نماید، در پنهانى نزد خالد ابن سدوس رفته بر او وارد گشت، پس بنو جدیله شتران او را بیغما بردند، و چون امرء القیس آگاه شد بخالد شکایت کرده او را از یغما بردن شتران خود خبر داد، خالد گفت: شترهاى سوارى که همراه دارى بمن بده تا سوار شده نزد بنو جدیله رفته شترهاى ترا برگردانم، امرء القیس پیشنهاد او را پذیرفته شترهاى مانده را باو داد، و خالد با چند تن از یاران خود بر آنها سوار گشته در پى بنى جدیله شتافت، چون بایشان رسید گفت: امرء القیس میهمان من است شترهاى او را باز گردانید، گفتند او میهمان و پناه آورده بتو نیست، گفت سوگند بخدا که او میهمان من است و شترهایى هم که ما بر آنها سواریم از آن او است، پس بنو جدیله بر آنها حمله نموده همگان را به زیر افکنده آن شترها را نیز بیغما بردند، و گفته اند که خالد با بنو جدیله ساخته از روى حیله و مکر شترها را بایشان تسلیم نمود، چون امرء القیس از این غارتگرى دوّم آگاه شد در این باب قصیدهاى ساخت که اوّل آن این بیت بود که نقل شد، و معنى آن اینست:) رها کن و واگذار قصّه غارتگرى را که در اطراف آن فریاد بر آورده شد، (و بیاور و یاد کن قصّه شگفتآور که آن یغما بردن شترهاى سوارى است، خلاصه منظور امام علیه السّلام از تمثیل باین شعر آن است که رها کن قصّه سه خلیفه را که اهل سقیفه در اطراف آن هو و جنجال نموده آن همه سخنان گفت و شنود کردند) و بیا بشنو مطلب بزرگ (و شگفت آور) را در پسر ابى سفیان (معاویه و زد و خورد با او را) که بتحقیق روزگار بعد از گریانیدن مرا به خنده آورد (از بسیارى شگفتى در رفتار روزگار به خنده آمده ام) و سوگند بخدا شگفتى باقى نمانده است، ص520پس شگفتا از این کار بزرگ که شگفتى را از بین مى برد (بمنتهى درجه رسانده که از آن چیزى بجا نمانده) و کج روى و نادرستى را بسیار مى گرداند.
حَاوَلَ الْقَوْمُ إِطْفَاءَ نُورِ اللَّهِ مِنْ مِصْبَاحِهِ وَ سَدَّ فَوَّارِهِ مِنْ یَنْبُوعِهِ وَ جَدَحُوا بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ شِرْباً وَبِیئاً .
گروهى از مردم (معاویه و پیروانش) از راه مکر و حیله در صدد برآمدند که نور خدا را از چراغش خاموش کنند، و فوران و راه آب آنرا از چشمهاش ببندند (احکام اسلام را از بین برده وصىّ و جانشین پیغمبر اکرم را خانه نشین کنند) و میان من و خودشان آب وبا آور را آمیخته و درهم نمودند (فتنه و فساد و جنگ و خونریزى برپا کردند).
فَإِنْ تَرْتَفِعْ عَنَّا وَ عَنْهُمْ مِحَنُ الْبَلْوَى أَحْمِلْهُمْ مِنَ الْحَقِّ عَلَى مَحْضِهِ وَ إِنْ تَکنِ الْأُخْرَى فَلا تَذْهَبْ نَفْسُک عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما یَصْنَعُونَ.
پس اگر از ما و ایشان سختیهاى غمّ و اندوهها برطرف شود آنان را براه حقّ محض مى کشم (تا رضاء و خوشنودى خدا و رسول را بدست آورده سعادتمند گردند) و اگر قسم دیگرى شد (قدم در راه حقّ ننهادند، و با راهنماى الهى بجنگ و زد و خورد مشغول ماندند، باکى نیست، زیرا خداوند در قرآن کریم س 35 ى 8 مى فرماید: فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ، إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِما یَصْنَعُونَ یعنى) پس براى گمراهى ایشان بسبب غمّ و اندوه بسیار خود را هلاک و تباه مگردان، زیرا خداوند دانا است بآنچه بجا مى آورند (و آنان را بکیفر اعمالشان مى رساند).

